فريدون فروغي
هيچ مشکلي او (فريدون)را از پا نمی انداخت.او همچنان شاد و سرزنده و اميدوار به آينده نگاه ميکرد.اما رسيدن يک نامه به در خانه آنها مسير زندگيش را سخت متلاتم ساخت.فروغي درباره آن ايام و آن نامه چنين مي نويسد:
چهارده سالم بود.در دبيرستان درس مي خواندم که عاشق دختري شدم.شايد هيچ کس جز خدا نداند که اين عشق را فارغ از مسائل جنسي مي ديدم.در خانواده اي تربيت شده بودم که اين نوع تفکر را هرگز نياموخته بودند.فقط دوستش داشتم.تصميم گرفته بوديم در آينده ازدواج کنيم.دوستي ما تا هفده سالگي ادامه داشت.در آن سال (سال 46)پدرش به آبادان منتقل شد.تا هجده سالگي نامه نگاري داشتيم و من دلخوش بودم که سر انجام به هم خواهيم رسيد.تا اينکه يک روز آن نامه به خانه ما رسيد.نوشته بود: «... تو موزيسين بي آتيه اي هستي.من نمي توانم ارتباطم را با تو ادامه بدهم.مي خواهم با فرد ديگري ازدواج کنم...خداحافظ»
اين نامه زندگي مرا از هم پاشيد.مدام از خود مي پرسيدم چرا؟ ولي هيچ جوابي نمي يافتم.مدتها گذشت يک شب در : Restaurant Dance مشغول نواختن بودم که ديدم او با مرد جواني وارد شدند و پشت ميزي نشستند. طوري نشسته بود که روبروي من قرار داشت.هنوز متوجه من نشده بود.آهنگي را که هميشه براي او مي خواندم زمزمه کردم.ناگهان سرش را بلند کرد.قطرات اشک را که روي گونههايش مي غلطيد مي ديدم. بعد از پايان خواندن سريعا به دفتر رفتم.او هم پشت سر من آمد و گفت قصد دارد با آن مرد جوان ازدواج کند.و اينکه البته به علاقه ساليان دراز ما احترام مي گذارد اما...
او رفت و من ماندم و چند سوال که مدام ذهنم را مي آزرد.شايد مي انديشيد که زندگي با يک موزيسين بي آتيه چه سودي مي تواند داشته باشد؟ديگر تهران برايم قابل تحمل نبود.از خود مي پرسيدم چرا؟مني که در تمام زندگي نخواسته يا نتوانسته بودم معناي بدي را تجربه کنم آيا مستحق چنين رفتاري بودم؟
مدتي بعد سرنوشت بار ديگراو را بر سر راهش قرار مي دهد.فريدون در اين مورد مي نويسد:
البته اتفاقي نبود.من ديگر مشهور شده بودم.يک شب که در کاکوله برنامه اجرا مي کردم آمد.خيلي شکسته شده بود.برايم تعريف کرد که با آن مرد جوان ازدواج کرد و چون شوهرش معتاد بود او را هم آلوده کرده است.کمک مي خواست.نمي توانستم به او کمک نکنم. يک بار آمد پنج هزار تومان گرفت. بار ديگر دو هزار تومان خواست.نمي توانستم درد او را ببينم.براي همين کمک کردم.اما يک بار از کشوي ميزم دو هزار تومان برداشت و رفت و ديگر پيدايش نشد.
در سال 56 بار ديگر اتفاقي افتاد که بي ارزش بودن اين دنيا را بيش از پيش برايم ثابت کرد.يک روز مادرزنگ زد و تقاضا کرد که به منزل آنها بروم.از روزي که دو هزار تومان را از کشوي ميزم برداشت و رفت ديگر خبري از او نداشتم.به خانه شان رفتم.ديدم در حادثه اي حنجره اش صدمه ديده و ديگر نمي تواند حرف بزند.من حنجره اي داشتم که او يک روز آتيه اي براي آن متصور نبود و حال خود در حسرت يک حنجره مي سوخت.دردي سخت وجودم را فرا گرفت.کاش مي شد حنجره را هم تقيسم کرد تا او را که همه خاطرات نوجواني ام بود در آن حالت درد و رنج نبينم.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:45 توسط : سحر

