
تو دریائی و من از غصّه حیران گشته ام
ناخدای کشتی ام پر آه و گریان گشته ام
در سکوتت بادبان عشق بارانی شده
از فراغت خنده کردن ها قربانی شده
در کنارت بودنم تنها خیال و آرزوست
دیدنت رقص دوتا دلفین در اوج شکوست
در نبودت کشتی ام بی رهنما و صاحب است
ماه در شب آشکار و مهر اما غایب است
کاش گریه تا ابد از پیش چشمت بگذرد
موج وحشتناک غم از روی رحمت بگذرد
تا قیامت خنده مهمان فریبایم شود
سرزمین عشق و شوق از آن زیبایم شود
موج های پر تلاطم لنگر غم را کشید
بادبان ها باز شد ، روح فریبا را دمید
قلبم از سینه فتاد و غرق دریا ناپدید
سرخ و خونین گشت آب و عشق را در خود بدید
غم دگر در هیچ کنجی جا نداشت
هیچ نوری پرتو چشم فریبا را نداشت
دستهای کوچکش را آرام بالا گرفت
با لبان سرخ گونش با خدا سودا گرفت
ای خدای غصه ها و روزهای شاد من
یاد تو تا زنده هستم مگذرد از یاد من
***((((شاعر:محسن عنابي)))))***
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:47 توسط : سحر

