تبليغاتX
· • ● ( دختر بهار )● • ·
· • ● ( دختر بهار )● • ·
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386


کاش مرا زیر پرچین ثانیه ها تنها مگذاری تا همچون شمع زیر سایه ی چشمانی نادیده بگریم .

من توبه کردم که دیگرعهد ناصواب نبندم چرا که دیدن تو در ماورای چشمان من آرزوئی دیرینه است . رویای من تحقق آرمانی است که تو خواهانه جلوه گر شدنش هستی ، دیدن چشمانی است که ای کاش تو مرا به دیدارشان بخوانی .

آن روز که چشمانم به تلالو روی ماهت منوّر شود و لبانم با تمام وجود فریاد دوستت دارم را سر دهد ، روز پرواز به قله ی رفیع آرامش است .

کاش حس شکفتن را به آغوش بازم هدیه کنی . کاش رویای دوباره زیستن را در سراچه ی ذهنم معنا کنی و ای کاش ، بودن را درپرتوحقیقت جامه ی سبز بپوشانی .

نمی دانم ، هیچ نمی دانم......

حس غریبی است ، دردی عجیب که شاید تنها جلوه ی رخسار تو آن را التیام بخشد .

بازهم نمی دانم...

بیا و این نادانی هایم را به دانائی خود بپذیر و بدان که آمدن تو همان آرزوئی است که از مبدا هستی التماس جستم .

اگر ذره ای دوستم داری بیا تا خروارها عشق را به وجود پاکت ارزانی دارم .

 

***(((محسن عنّابی)))***


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:33 توسط : سحر
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386


 

 

 

تو دریائی و من از غصّه حیران گشته ام

ناخدای کشتی ام پر آه و گریان گشته ام

در سکوتت بادبان عشق بارانی شده

از فراغت خنده کردن ها قربانی شده

در کنارت بودنم تنها خیال و آرزوست

دیدنت رقص دوتا دلفین در اوج شکوست

در نبودت کشتی ام بی رهنما و صاحب است

ماه در شب آشکار و مهر اما غایب است

کاش گریه تا ابد از پیش چشمت بگذرد

موج وحشتناک غم از روی رحمت بگذرد

تا قیامت خنده مهمان فریبایم شود

سرزمین عشق و شوق از آن زیبایم شود

موج های پر تلاطم لنگر غم را کشید

بادبان ها باز شد ، روح فریبا را دمید

قلبم از سینه فتاد و غرق دریا ناپدید

سرخ و خونین گشت آب و عشق را در خود بدید

غم دگر در هیچ کنجی جا نداشت

هیچ نوری پرتو چشم فریبا را نداشت

دستهای کوچکش را آرام بالا گرفت

با لبان سرخ گونش با خدا سودا گرفت

ای خدای غصه ها و روزهای شاد من

یاد تو تا زنده هستم مگذرد از یاد من

 

***((((شاعر:محسن عنابي)))))***

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:47 توسط : سحر

RSS