تبليغاتX
· • ● ( دختر بهار )● • ·
· • ● ( دختر بهار )● • ·
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
با تشکر از پسر تنها

 

راه های دوست پسر آزاري 

 

1 - اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون.بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.  

 

2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم هوو یا ازدواج به سبك ايرونى رو ببینید.

 

 

3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.

 

 

4 - آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.

 

 

5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.

 

 

 6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.

 

 

7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.

 

 

 8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید.

 

 

                                                                                           


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:54 توسط : سحر
چهارشنبه بیستم دی 1385



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:36 توسط : سحر
یکشنبه هفدهم دی 1385


 

 

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:3 توسط : سحر
یکشنبه هفدهم دی 1385


امشب خیلی دلم گرفته میخوام چنتا شعر واسه دل خودم بنویسم 

 

 

هیچکس از جنس ما نبود
این چنین که هستم که بودی که بودم که هستی
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک
نمی گویم...

ولی بخدا قسم
قسم به نان و نمک
به شرم تو به چشمای قشنگ تو
اندازه هرچه دل تنهاییت بخواهد
با همه وجود و با هرچه عشق و عشق
دوستت دارم...

 

 

 

 

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل دیگه عاشق نمی شه
میگه یا اسم آدم دل نمی شه
یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه
بهش میگم جون دلم این همه دل توی دنیا
چرا یک کدوم مثل دل خراب و صاحب مرده ی من
پا پی تنهای خوشگل نمی شه
چرا از این همه دل
یک کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست
یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه
میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشش و هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید
خم به ابروش نیاره
میگم آخه بابا جونم اون دل فولادی
دست کم دنبال کیس خودشه
میگه از اشک چشش زیر پاش گل نمیشه
میگه هر صید که می شه قلب باشه
میگه هر صید که می شه قلب باشه
اما هر چی قلب شد دل نمی شه
نه دیگه نه دیگه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:0 توسط : سحر
جمعه پانزدهم دی 1385


سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:0 توسط : سحر
سه شنبه دوازدهم دی 1385


بابا تورو خدا نظر بده

باتواما هی میری میای خوب یه نظرم بده دیگه


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:59 توسط : سحر
سه شنبه دوازدهم دی 1385


 

18 دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد :

1-     هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.

2-   مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.

3-   براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.

4-    در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.

5-   دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.

6-   جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.

7-   لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8-    ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.

9-   همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.

10-   اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.

11-    رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.

12-  با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.

13-  وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.

14-  بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.

15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.

16-  حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.

17-  ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.

18-  ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.

و حالا 28 دليل بسيار محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:

1-     نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.

2-    هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).

3-   تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شمارا ستوده اند.

4-   مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.

5-    به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

6-    عمرتان بسيار طولاني است.

7-   آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.

8-   هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.

9-   هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.

10-   بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده وكركري مي خوانيد.

11-    ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.

12-  عشق و هنر ابداع شماست.

13-  هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.

14-  از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!.

15- بهشت زير پاي شماست.

16-  اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل

است.

17-  هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.

18-  هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد.

19-  به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.

20- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

21-  مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي‌نشينيد تا

ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه ي حضور بگيرند.

22-  مي‌توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد بپوشيد از شلوار تا دامن...

و هرنوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.

23- مجبورنيستيد بارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!.

24-  حق تقدم با شماست.

25-  مرد از دامن شما به معراج مي رود.

26- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.

27-  نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.

28-ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:51 توسط : سحر
شنبه نهم دی 1385



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:26 توسط : سحر
شنبه نهم دی 1385


 

 

عاشقت بودم و اما

از تو عاشقي نديدم

بعد اين همه رفاقت

به ته قصه رسيدم

تو مسافري هنوزم

 گم و گيج پر گرفتن

تو چشات هنوز دروغه

تو سرت هواي رفتن

بي تو موندمو شكستم

 پاي هر زخم زبوني

 تو منو ساده  فروختي

تا با ديگري بموني

برسه روزي كه ديگه

 دلم از پيش تو رفته

تو خودت بياي ببيني كه

 يكي جاتو گرفته

مثل برگي خشك و تنها

گم شدم تو زوزه باد

ديگه حتي رنگ شعرام

 به چشاي تو نمياد

نمي دونم به چه جرمي

 لايق زجر تو بودم

حيف اين همه ترانه

 كه براي تو سرودم

شب عاشقونه مردو

 سحر از قفس درومد

خواب كوتاه منو تو

 بي ستاره به سر اومد

حالا كه منو نميخواي

بذار اين قصه بميره

ياد تو مثل هميشه

 بوي كهنگي بگیره


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:23 توسط : سحر
پنجشنبه هفتم دی 1385



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:14 توسط : سحر
سه شنبه پنجم دی 1385


تا حالا داستان به این قشنگی خوندی ؟

 

يه روز عشق و ديوونگی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردن ...

تا نوبت به ديوونگی رسيد ، ديونگی همه ‌رو پيدا کرد ، اما هرچی گشت اثری از عشق نبود ...

فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته‌ی گل سرخ قايم شده و ديوونگی رو خبر کرد ...

ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوته‌ی گل سرخ فرو کرد ...

صدای فرياد عشق بلند شد ... وقتی همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است ...

ديوونگی که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهی کنه ...

از اون روز به بعد ...

وقتی که عشق به سراغه کسی ميره چون کوره ٬ بديهای معشوقش رو نميبينه و ديوونگی هم هميشه در کنارشه


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:41 توسط : سحر
یکشنبه سوم دی 1385


 

کفشهایم کو؟!

دم در چیزی نیست

لنگه کفش من اینجاها بود

زیر اندیشه این جا کفشی

مادرم شاید دیشب

کفش خندان مرا

برده به اتاق

که کسی پا نچپاند در آن

هیچ جا اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان

که به اندازه انگشتهایم معنا داشت

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

!...شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوده غروب

کوپن مرغش باطل می شود...

جیب من از غم فقدان هزار و صد وهشتادوسه چوق

که پی کفش به کفشهایم محل خواهد داد

خواب در چشم ترش می شکند

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال وچهل روز مرا در پا بود

یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود

دوستان کفش پریشان مرا درک کنید

کفش من می فهمید

که کجا باید رفت

که کجا باید خندید

کفش من له می شد گاهی

توی صفهای دراز

من در این کله صبح

پی کفشم هستم

تا کنم پای درآن

و به جای بروم

که به آن نانوایی می گویند

شاید انجا بتوان

نان صبحانه فرزندان را

توی صف پیدا کرد

باید الان بروم

...اما نه!

کفشهایم نیست!

کفشهایم...کو؟!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:55 توسط : سحر

RSS