یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
شايد يه كسي براي اينكه شبها خواب تورو ببينه به خدا التماس ميكنه
شايد يه كسي به محض ديدن تو دستاش يخ ميكنه و تپش قلبش بيشتر ميشه
مطمئن باش يه كسي شبها به خاطر تو توي دريا اشك مي خوابه
ولي تو اونو نمي بيني
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:47 توسط : سحر
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:44 توسط : سحر
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
سلام كسي كه تو دلم درخشيد من ديگه دوست ندارم ببخشيد
بهتره كه نپرسي علتش رو چونكه خودت ندادي فرصتشررو
بهتره اين نامه آخر باشه فكنم هين واسه ما بهتر باشه
من واسه اونكسي كه دوست ندارم نمي تونم شاخه گل بيارم
بين تو و اونروزا كلي فرقه تو آسمونت پره رعدو برقه
نه مهربوني نه واسم ميخندي هر دري رو من ميزنم ميبندي
از چشم من افتادي نازنينم دوست ندارم ديگه تورو ببينم
منم مي خوام اتمام حجت كنم خيال هر دومونو راحت كنم
اگه دلت همين الان بشكنه بهتر از اوارگي هاي منه
من كسي رو مي خوام كه نيست مثل تو پشيمونوم دوست ندارم برو
پشيموني گرچه نداره سودي خوب شد كه فهميدم بدي بزودي
من هرچي دوست دارم تمومشه نامه دلم مياد بازم ميده ادامه
برو پيش هركسي كه دوست داري حق نداري اسم منم بياري
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:33 توسط : سحر
جمعه دهم شهریور 1385
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:18 توسط : سحر
جمعه دهم شهریور 1385
مليونها بار ماه را غرق در بوسه كردم
با حوريان در آسمان پايكوبي كردم
بارش برف را در تابستان ديدم
التيام نيروهاي آسماني را احساس كردم
جهان را از رفيع ترين كوه نظاره كردم
هزاران بار پروانه ها را احساس كردم
من حتي معجزه ها را ديدم
ليكن هنوز هيچ چيزرا نديده ام
كه مرا مبهوت كند؟آنچنانكه تو ميكني



ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:22 توسط : سحر
جمعه دهم شهریور 1385
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:12 توسط : سحر
جمعه دهم شهریور 1385
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:44 توسط : سحر
جمعه دهم شهریور 1385
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:42 توسط : سحر
جمعه دهم شهریور 1385
دیگه فرصتی نمونده ! نازنین! نازتو کم کن!
دارم از صدا میفتم .کمکم کن! کمکم کن! 
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : سحر
جمعه دهم شهریور 1385
دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني ديگه نه عاشقي نه مهربوني
منم ديگه تصميممو گرفتم اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
يه شب كه داشتم فكرامو ميكردم ديدم با تو تلف شده جوونيم
يه جا يه جمله قشنگي ديدم عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتمو كشيدي تا كه فقط بهت بدم نشوني
يادت مياد روي درخت نوشتي تا عمر داري براي من مي خوني
يادت مياد حتي سلام منو گفتي به هيچكسي نمي رسوني
حالا بيار عكسامو تا تموم شه اگه كه وقت داري اگه مي توني
نگو خجالت مي كشي مي دونم تو خيلي وقته ديگه ماله اوني
خوش باشي هر جا كه ميري الهي واست تلافي نكنه زمو ني
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:44 توسط : سحر
پنجشنبه نهم شهریور 1385
جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم از همه بيزاريم ووقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني مي آيد. تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد ، دقيقا تعيين مي كند كه چه رفتارهايي از او سر خواهد زد ، براي چه چيز تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب مي كند. منشا تمام افكار و حركات ما ، چگونه ديدن خويشتن است ، ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:42 توسط : سحر